اَلسَّلامُ عَلَیکَ يَا اَمیرَالمُومِنین یا علیِ بنِ ابیطالب
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما

       ذاکر اهل بیت:
  حسن خدابخشی تبار

        تلفن تماس
     09117468256   

  مازندران ، شهر ستان بابل
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
طراح قالب
ثامن تم
دیگر امکانات
مطالب اخیر وبگاه

 (100)
از ازل دَرد به پیمانۀ خوبان كردند
دل عاشق شده را كلبه احزان كردند
هر كسی را كه به عالم سر حشمت خواهی است
لطف كردند و شبی خادم سلطان كردند
سفره ای وسعت صدق تو گشودند به دهر
انبیا را سر احسان تو مهمان كردند
همه آفاق گرفته است به خود رنگ تو را
با وجودی كه همه فضل تو كتمان كردند
در تو دیدند ملائك صفت خالق را
علت این است اگر، سجده به انسان كردند
بر سر سفره دونان نكشم منت نان
من همانم كه به من لطف فراوان كردند
هشتمین آینۀ وجه خدائی، صد حیف
شش جهت ظلم به تو حضرت جانان كردند
دل شب بود كه گنجینۀ دین را بردند
عده ای كفـر صفت، سرقت ایمان كردند
پا برهنه عقب اسب دواندند تو را
آسمان را پس از این حادثه گریان كردند
گر نبودی، اثر از روضۀ ارباب نبود
خلق با حنجر تو ذكر «حسین جان» كردند
***********
(101)
اگر چه اصل و نسب از تبار اُلفت داشت
به بی وفائی این روزگار عادت داشت
دوباره سینه ی دریائی اش پر از غوغاست
که بین آن همه شاگرد باز هم تنهاست
شب و سکوت و مناجات دل نوازش بود
فضای شهر پر از عطر جانمازش بود
ز سوز اشک، تن پیرمرد می لرزید
وَ پا به پای تنش خاک سرد می لرزید
نشانه ها همه آیات شام آخر بود
که این همه به لبش ذکر وای مادر بود
سر نماز و دعا بود دوره اش کردند
چقدر مردم این قوم پست و نامردند
چقدر ساده شکستند خلوت او را
وَ زیر پای نهادند حرمت او را
طناب و این همه آدم دگر برای چیست؟
برای بردن یک پیرمرد لازم نیست
دوباره داغ مدینه خدا به خیر کند
امام و دشمن و کینه خدا به خیر کند
برو فرشته بیاور عبای آقا را
دوباره جفت نما کفش های آقا را
کسی نمی دهد این جا بها به موی سپید
که باز کار امامی به قتلگاه کشید
امام پیر پیاده نفس نفس می زد
زمین که خورد اجازه نداشت برخیزد
به روی خاک کشیدند جسم مولا را
دوباره تازه نمودند داغ زهرا را
شبانه رفت و غریبانه تا خدا پر زد
از این قفس وَ از این شهر بی صفا پر زد
دوباره باز عزا بین عرش بر پا شد
امام پیر هم از بی حرم ترین ها شد
***********
(102)
ای به صدقت تا صف محشر سلام از صادقان
وی درخشیـده کـلامت در کـلام صادقان
نـام زیبـایت عیـان در صـدر نـام صادقان
هم امـام صـادق استـی هـم امام صادقان
مکتب علم تـو بـا طی زمان پر نورتر
در صداقت از تمام صادقان مشهورتر
بوسه‌های علـم، گل کردنـد بر لعل لبت
آسمان پیچد به خود در لحظۀ تاب و تبت
می‌بـرد دل از دعــا آوای یـا رب یـا ربت
بحر نامحدود رحمت حاصل اشک شبت
کرسی درس تو را جبریل، دربانی کند
حضرت باقـر تو را بایـد ثناخوانی کند
آسمـان بـا وسعتش زیر پـر و بال شماست
ذوالجلالید و جهان مبهوت اجلال شماست
روزهـا روز شمـا و سال‌هـا سال شماست
علم، هر چه پیشرو گردد به دنبال شماست
طلعت زیبایتـان مـرآت حُسـن ابتــداست
هر کلام از حرفشان یک جلوه از نور خداست
ای مسیحا جاری از لعل لب خندان تو
عالمـان دهر، خـاک راه شاگردان تو
آفتاب فضل و دانش چهرۀ حمران تو
علـم شیمـی یادگـار جابـر حیـان تو
مؤمن طاقت به عالم حسن سیرت می‌دهد
بوبصیـرت خلـق را نـور بصیـرت می‌دهد
***********
(103)
آنان كه شكوه در حقایق دیدند
گل را ورقی ز حُسن خالق دیدند
پُر نورترین ستارۀ دنیا را
در آینۀ امام صادق دیدند
جهل بشر از دانش تو كاسته شد
آئینه علم از تو پیراسته شد
از گلشن وحی بس كه گُل پاشیدی
گل زار علوم از تو آراسته شد
خواهی به حضور دوست لایق باشیم
باید که به راه عشق عاشق باشیم
با پیروی از راه امـام صــادق
ای شیعـه بیا مُحب صادق باشیـم
***********
(104)
پیربزرگ طایفه بود و کریم بود
در اعتلای نهضت جدش سهیم بود
مسندنشین کرسی تدریس علم ها
شایسته ی صفات حکیم وعلیم بود
نوح وخلیل جمله مریدان مکتبش
استاد درس حکمت و پند کلیم بود
بر مردمان تب زده ی شهر شرجی اش
عطر مبارک نفسش چون نسیم بود
زحمت کشیدو باغ تشیع شکوفه داد
مسئول باغبانی باغی عظیم بود
قلبش شبیه شیشه ی تنگ بلور بود
عمری به فکر نان شب هر یتیم بود
از ابتدای کودکیش تا دم وفات
نزدیکی محله ی زهرا مقیم بود
منت نهادو آمدو ما پیروش شدیم
امروز اگر نبود، شرایط وخیم بود
تازه سروده ام غزل مدحتش ولی
یادش میان قافیه ها از قدیم بود
***********
(105)
اى مهر تو بهترین علایق
جان‎ها به زیارت تو شایق
ما را نبود به جز خیالت
یارى خوش و همدمى موافق
بیمارى روح را دوا نیست
جز مهر تو اى طبیب حاذق
اى نور جمال كبریائى
اى نور تو زینت مشارق
روزی كه دمید نور خلقت
رخسار تو بود صبح صادق
از جلوه تو تبارك الله
فرمود به خلقت تو خالق
حسن تو خود از جمال زهراست
اى زاده بهترین خلایق
بر تخت كمال و تاج عصمت
آخر كه بود به جز تو لایق
تفسیر كمال ایزدى بو
گفتار تو اى امام صادق
باشد سخن تو جاودانى
بوده است چو با عمل مطابق
افسوس شدى شهید، آخر
از حیله ناکسی منافق
از داغ تو شد جهان عزادار
زیرا به تو عالمى است عاشق
ماتم زده‎ایم و غم چو دریاست
دل‎ها همه چون شكسته قایق
***********
(106)
ای جمال کبریا آیینه‌ات
علم کل انبیا در سینه‌ات
دانش آرد سجده بر خاک رهت
ملک نامحدود حق دانشگهت
با نگاهت قطره دریا می‌شود
ذره مهر عالم‌آرا می‌شود
علم آرد بر درت روی نیاز
وحی کرده بر شما آغوش، باز
نام تو نام‌‌آوران را شور داد
هفت شهر معرفت را نور داد
هم سرانگشت الهی خامه‌ات
هم کتاب‌الله، دانشنامه‌ات
حیدر و زهرا و احمد کیست؟ تو
صادق آل محمد کیست؟ تو
بوبصیرت بر بصیرت جان و سر
جابر تو علم شیمی را پدر
کرسی درست مفضل‌پرور است
هر کلامت هفت‌دریا گوهر است
گرچه تا عمق زمان‌ها تاخته
علم هم قدر تو را نشناخته
نور شد نور از چراغ مکتبت
بوسۀ آیات قرآن بر لبت
هرچه دانش گشت عمرش بیشتر
باز از او دیدم تو بودی پیش‌تر
ای ندای کبریا در گوش تو
علم پیش از شیر مادر نوش تو
ای جهاد علمی‌ات از ابتدا
حاصل خون دل خون خدا
هر کلامت صفحۀ دل را جلاست
میوه‌ای از نخل سبز کربلاست
تا که هارونت نهد پا در تنور
با نگاهش گل کند از نار، نور
پیش‌تر از خلقت این روزگار
شیعه کرده مکتبت را اختیار
***********
(107)
یکی نیست بین شما غیرتشو محک کنه
دستای بستمو وا کنه به من کمک کنه
من پیر مرد تحمل دویدن ندارم
قدرت ایستادن و دوباره رفتن ندارم
منو با خنجر و شمشیر جفاتون بکُشید
اما این قدر توی کوچه های این شهر نکشید
کوچه ای که بین اون سیلی به زهرا می زدند
یاس هجده ساله ی حیدر و تنها می زدند
ظلم و بیداد شما قلب منو خون می کنه
دل خون من یاد رقیه خاتون می کنه
منو عمه ام رقیه هر دو تا مثل همیم
هر دو تامون پی ناقه ی شماها دویدیم
همونی که معجر از سر رقیه می کشید
منو با سر برهنه از خونه بیرون کشید
همونی که عمه ام رقیه رو کتک می زد
من پیرمرد و با تازیونه کتک می زد
همونی که عمه ام رقیه رو مسخره کرد
تو کوچه با خنده هاش بند دلم رو پاره کرد
منِ پیرمرد و این قدر اذیت نکنید
این قدر با دست بسته تو مدینه نکشید
این یه ارثه همه ی آل علی غریب باشن
حتی توی خونشون تنها و غم نصیب باشن
منم آخر از میون جمع نامردا می رم
مث عمه ام رقیه توی غربت می میرم
***********
(108)
گر چه در خاک رفت، پیکر تو
دیگر از تن جدا نشد سر تو
دود آتش ز خانه ات بر خواست
پشت در جان نداد همسر تو
ظلم بر عترتت رسید ولی
به اسیری نرفت دختر تو
بدنت آب شد ز زهر ولی
تازیانه نخورد خواهر تو
قامتت گشت خم ولی نشکست
پشت تو در غم برادر تو
ظلم دیدی و لیک کشته نشد
کودک شیرخواره در بر تو
سوخت قلبت ولی نشد صد چاک
تن فرزند در برابر تو
زهر دادند بر تو لیک نخورد
چوب کین بر لب مطهر تو
سوخت پا تا سرت ز زهر ولی
پاره پاره نگشت پیکر تو
می سزد در غم تو گریه کند
چشم شیعه به جد اطهر تو
بوده یک عمر در عزای حسین
اشک، جاری ز دیدهٔ تر تو
نه از این غم سرشک «میثم» ریخت
اشک خونین ز چشم عالم ریخت
***********
(109)
تا که در خانه در برابرش افتاد
شعله ی آهی میان حنجرش افتاد
بر سر سجّاده مثل جدّ غریبش
بند اسارت به جسم لاغرش افتاد
پای پیاده دوان دوان پی مرکب
در وسط کوچه ها که پیکرش افتاد ...
... ناله زد آن جا شبیه ناله ی زهرا
یاد کبودی روی مادرش افتاد
لحظه ای که مادرش به روی زمین خورد
ضربه چنان سخت بود... گوهرش افتاد
خواست که بر روی پای خویش بایستد
هر چه قَدَر سعی کرد... آخرش افتاد
تاول پاهای خویش را که نظر کرد
خاطره ای در دل مطهرش افتاد
روضه ای از روضه های داغ رقیه
شعله ی اشکی شد و به محضرش افتاد
در اثر شدّت پیاپی سیلی
دیده ی او تار شد ... معجرش افتاد
***********
(110)
نیمه ی شب بود و در بیت امام
غرق در حق زاده ی خیر الانام
در میان سجده گاه اطهرش
واله از انوار ذات داورش
آسمان محو مناجاتش شده
عرش هم شیدای طاعاتش شده
نیست بین او و ربش فاصله
حجت الله در نماز و نافله
اهل بیتش خفته در امن و امان
خفته در بستر به حجره کودکان
ناگهان طوفان آتش شد پدید
بی حیایی خانه را آتش کشید
ریخت دشمن در میان لانه اش
از در و دیوار و بام خانه اش
خانه و اهلش همه در ولوله
دشمن نامرد غرق هلهله
حق رکن عرش را نشناختند
در میان بیت او می تاختند
***********
(111)
دل گرفته یاد ایوان بقیع
دیده ای داریم گریان بقیع
حیف بر خاکش بتابد آفتاب
سایه ی عرش است بر جان بقیع
غربتش چون شمع آبم می کند
صحن ویرانش خرابم می کند
نسل در نسل عشق دارم، عاشقم
چون گرفتارت کما فی السّابقم
شیعه ی فقه و اصول مذهبم
زنده از انوار قال الصّادقم
کرسی درست جهاد اکبر است
ابن حیّان و مفضّل پرور است
فاطمیّه سفره ی جانانه ات
بود هر شب روضه ی ماهانه ات
درس اول روضه خوانی بود و بس
تا حسینیّه است مکتب خانه ات
روزی یک عمر ما دست شماست
خرج راه کربلا دست شماست
باز بر بیت ولا آتش زدند
نیمه شب وقت دعا، آتش زدند
باز هم دست ولایت بسته و
پشت در صدیقه را آتش زدند
نه ردایی نه عمامه بر سرت
بود خالی جای زهرا مادرت
سال خورده طاقتش کم می شود
بی زدن هم قامتش خم می شود
بر زمین می افتد و در کوچه ها
تا که ضرب دست محکم می شود
... خود به خود ای وای مادر می کند
یاد خون زیر معجر می کند
خوب شد خواهر گرفتارت نشد
نیزه ای در فکر آزارت نشد
اهل بیتت را کسی سیلی نزد
زیور آلات کسی غارت نشد
خواهری می کرد با حسرت نگاه
دست و پا می زد حسین در قتلگاه
***********
(112)
می دویدم پی شان نیمه شب از کوچه تنگ
با دلی خون که به یاد شب صحرا افتاد
یاد آن دخترکی که عقب قافله ای
چشم هایش به دو چشمان عمو تا افتاد
پلک آتش زده اش گرم شد و خوابش رفت
ناقه کوشید نیفتد ولی آن جا افتاد
آسمان تیره، بیابان همه خارستان بود
خواست تا آه کشد از نفس، اما افتاد
عمه، بابا و عمو را همه را کرد صدا
در عوض زجر رسید و به رخش جا افتاد
یک طرف دخترکی دست به روی سر داشت
یک طرف زجر چه ها کرد که از پا افتاد
یک طرف دخترکی دست به پهلو می رفت
یک طرف از سر نیزه، سر بابا افتاد
***********
(113)
مدینه گرمِ حضور معطرت آقا
پر از شمیم بهشت است معبرت آقا
در آسمان دو عالم همیشه خورشیدی
مدینه شرقِ طلوع منورت آقا
تبرک است پر و بال آسمانی ها
به خاک خانهٔ از خُلد ، بهترت آقا
به لطف حضرت تو شیعه مانده ایم امروز
به لطف نور تجلیِّ باورت آقا
هنوز شیعه و «قالَ الإمامُ صادق» هست
کنارِ چشمهٔ جاریّ‌ِ کوثرت آقا
هزار طالب علم و حکیم و عالم هم
نبود درخور آن شأن و محضرت آقا
و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه
هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا
سبد سبد گل لاله به باغِ دل دارم
به احترام دل داغ پرورت آقا
فدای آن همه اندوه و خسته حالیتان
فدای منظرهٔ گریه آورت آقا
نبود غیرِ گلِ آه و غنچهٔ شیون
به باغِ بغضِ گلوگیرِ حنجرت آقا
چه کرد با دل تو کوچهٔ بنی هاشم
که غرقِ خون جگر بود ساغرت آقا
اگر بهشت تو آتش گرفت نیمهٔ شب
نبوده غیرِ همان ارث مادرت آقا
در آن شبی که تو را پا برهنه می بردند
بهشت عاطفه ها بود پرپرت آقا
چقدر بر دلتان داغ مانده از این غم :
طناب و کوچه و دست مطهرت آقا
من از حضور شریفت اجازه می خواهم
که روضه خوان شوم امشب برابرت آقا
اگر چه حرمتتان را شکسته اند آن شب
نبسته اند ولی دست خواهرت آقا
چه خوب شد که نشد در حریم خانه تان
کبود، چهرهٔ معصوم دخترت آقا
به حرمت لب تو، چوب پا نزد آن جا
و داغ نعل ندیده است پیکرت آقا
گل گلوی تو را دشنه ای نبوسیده
و ماهِ نیزه نشینان نشد سرت آقا
***********
(114)
گوشه ای از حرای حجره ی خویش
نیمه شبها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد
هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را
هر زمان دل شکسته تر می شد
«فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیرلب با صدای بغض آلود
روضهء تلخ کوچه را می خواند
عاقبت در یکی از آن شبها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند
پیرمرد قبیلهء ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند
***********
(115)
ای پیر خرد طفل دبستان کمالت
ارباب بصیر همه مبهوت جلالت
دیدار الهی به تماشای جمالت
خلق دو جهان تشنۀ دریای زلالت
وجه‌اللهی و نیست نه پایان نه زوالت
وصف تو فزون است ز توصیف و ز گفتار
ای گشته صداقت همه جا دور سر تو
روییده گل معرفت از خاک در تو
شب منتظر زمزمه‌های سحر تو
وحی است سراسر سخن چون گهر تو
عالم چو کف دست به پیش نظر تو
ای چشـم خـدای احـد قــادر دادار
تو ماه و تلامیذ تو دور تو ستاره
گفتار حکیمانه‌ات افزون ز شماره
هر روز... نه! هر لحظه بود بر تو هزاره
علم تو روان‌بخش کمال است هماره
دو مطلع الانوار تو حمران و زراره
یک جابر حیان تو و آن همه آثار
چون مهر که پیوسته کند جود خود انفاق
چون نور که سر برکشد از سینۀ آفاق
علم تو عیان است در اوراد و در اوراق
عقل و خرد و علم و فضلیت به تو مشتاق
در علم و ادب مؤمن طاقت همه جا طاق
هارون تو گل داد برون از شرر نار
***********
(116)
شیخ الائمه ام که شکستند حرمتم
با هیزم آمدند شبانه زیارتم
در احترام موی سپیدم همین بس است
در بین شعله ها شد تکریم ساحتم
من دست بسته بودم و یاران به خواب ناز
آن جا کسی نبود نماید حمایتم
من مرد بودم این شد و ای وای مادرم
این تنگنای کوچه نماید اذیتم
سجاده ام کشید و بماند چگونه برد
خاکی شده ز کینه لباس عبادتم
با دست بسته، پای برهنه، نفس زنان
مرکب دوانیش به خدا برد طاقتم
خوردم زمین و ناله زدم عمه جان مدد
قدری کمان چو قامت تو گشته قامتم
در بین راه گشته پریشان محاسنم
از بس که دست بسته زمین خورده صورتم
تفسیر مقتل «قَبَضَ شَیبةٌ» شده
این صورت کبود و رخ پر جراحتم
این جا جفا به ماشد و معجر کشی نشد
غم های کربلا زده لطمه به غیرتم
***********
(117)
كشید بند طناب و شما زمین خوردی
شبیه مادرتان بی هوا زمین خوردی
تمام آینه ها ناگهان ترك خوردند
مگر چه قدر شما با صدا زمین خوردی؟
چه عاشقانه سر كوچه ی بنی هاشم
به یاد حضرت خیرالنساء زمین خوردی
شتاب مركب و زانوی خسته باعث شد
طیّ مسیر، شما بارها زمین خوردی
صدای ناله ی زهرا مدینه را لرزاند
به دست بسته، غریبانه تا زمین خوردی
دلت شكست و به یاد رقیه افتادی
خودت برای رضای خدا زمین خوردی
***********
(118)
حضرت صادق مگر فرزند پیغمبر نبود
یا مگر ریحانه ی صدیقه ی اطهر نبود
با چه تقصیر و گنه بر خانه اش آتش زدند
اجر نشر دانش او شعله ی آذر نبود
اجر و پاداش رسول و عترت مظلوم او
در دل شب حمله بر باب الله اکبر نبود
نیمه شب کز خانه می بردند صاحب خانه را
بر روی دوشش عبا، عمامه اش بر سر نبود
از برای بردن مولا کس از ابن ربیع
سنگدل تر، بی حیاتر، بلکه ظالم تر نبود
او پیاده می دوید و این به اسب خود سوار
گوئیا در سینه ی تنگش نفس دیگر نبود
دیدن بابا در آن حالت پسر را می کشد
خوب شد همراه بابا موسی جعفر نبود
از شرار زهر مثل شمع سوزان آب شد
غیر تصویری بجا ز آن نازنین پیکر نبود
پاره پاره قلبش از انگور زهر آلوده شد
از بنی العباس جز این شیعه را باور نبود
بعد عمری سوختن بر قلب او آتش زدند
این ستم بالله روا بر آل پیغمبر نبود
«میثم» آن روزی که شد آن پیکر پاکیزه دفن
محشر شهر مدینه کمتر از محشر نبود
***********
(119)
ای جلوه ی نهایت عشق و لسان عشق
وای آسمان علم خدا، کهکشان عشق
با یک نظاره حاجت او را روا کنی
هر کاو رسیده بر در تو با زبان صدق
آموزگار مکتب اثنی عشر تویی
آیینه ی خدای، در این بحر و بر تویی
آن سروری که در عوض ناسزای خصم
پُر کرده کیسه اش همه در و گهر تویی
چون مرتضی سرای تو آتش کشیده اند
نا محرمان به بیت تو حرمت دریده اند
دست تو را چو حیدر کرار بسته اند
اطفال تو به خانه حرامی بدیده اند
پای برهنه و سر عریان به کوچه ها
تو بودی و خیانت منصور بی حیا
ذکرت میان آن همه غم یا حسین بود
تو سوختی به یاد شهیدان کربلا
***********
(120)
آتش زهر جفا افتاد تا بر پیكرش
پاره پاره شد دل خونین و محنت پرورش
ای دریغا زهر كین شیرازه عمرش گسست
آن كه گُل می ریخت در علم و وفا از دفترش
حاجتی بر آتش زهر جفا دیگر نبود
كز غم زهرای اطهر سوخت از پا تا سرش
یاد كرد از ناله های مادر و دیوار و در
تا كه دشمن زد شرار غم به دیوار و درش
گاه بین شعله ها گفتا منم پور خلیل
گاه ناله زد به یاد ناله های مادرش
راز قتل مادرش را چون كه پرسیدند گفت
با غلاف تیغِ كینه كرد گلچین پرپرش
گاه از غم های مادر گه ز داغ كربلا
شعله ور شد جان او از آتش چشم ترش
از نماز و از شفاعت گفت با مردم سخن
در میان بستر و روز وداع آخرش
ای «وفائی» هستی از عطر وجودش با صفاست
دست گل چین ستمگر كرد گر چه پرپرش
***********
(121)
غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود
غریب شهرِ خودش نه، غریب عالم بود
چقدر روضهٔ کرب و بلا به پا می داشت !
به روی سر در خانه همیشه پرچم بود !
اگر چه زخم جگر تازه می شد اما باز
برای داغ دلش روضه مثل مرهم بود
همیشه در وسط کوچهٔ بنی هاشم
پر از تلاطم اشکِ مصیبت و غم بود
شبی که در تب آتش بهشت او می سوخت
شکسته قامت و آشفته حال و درهم بود
شتاب مرکب و پای برهنهٔ آقا !
میان کوچه زمین خوردنش مسلّم بود
کبودِ زخمِ طناب و اسارت و غربت
چه قدر در نظرش کربلا مجسّم بود
خلاصه لحظة‌ آخر، زمان تدفینش
بساط غسل و بساط کفن فراهم بود
در آن زمان به خدا هر دلی پریشانِ
شهید بی کفن وادیِ محرّم بود
به زخم پیکر گل، بوریا نمی پیچید
اگر که پیرهن پاره پاره ای هم بود
***********
(122)
کوچه کوچه مدینه لبریز از
عطر و بوی محمّدی شده است
به تن شهر باز گشته حیات
غرق در رفت و آمدی شده است
دم به دم با دم مسیحائیت
منتشر می کنی حقایق را
به دیار مدینه می بخشد
چشمهای تو صبح صادق را
مثل جدت مدینة العلمی
ششمین آفتاب اندیشه
با بیان پیمبرانه‌ی تو
شد به پا انقلاب اندیشه
با شکوه تو تا هزاران سال
سرفراز است رایت شیعه
که به «قال الامام صادق» ها
زنده مانده هویّت شیعه
***********
(123)
ای ششمین حجت پروردگار
مذهب شیعه ز شما ماندگار
شیعه اگر به مذهبش عاشق است
به همت ولی خود صادق است
شرح كلام حق به انشای تو
اصول دین رد قدم های تو
دین به سخن های تو تفسیر شد
علم همه پیش تو تحقیر شد
فهم همه شد سخن تازه ات
هیچ كسی نیست در اندازه ات
حوزه به فتوای تو تاسیس شد
عشق به امضای تو تدریس شد
ای متعصب به مرام علی
هم تو مفسر كلام علی
ای حرم خاكی تو عرش ما
قبله توحید كلام شما
پایه گذار مكتب حیدری
شكر خداوند منم جعفری
ای ضربان همهٔ درس ها
حضرت استاد تصدّق لنا
***********
(124)
رنج این روضه مرا سوزانده
که لعینی دل تو لرزانده
خانه ای را که ملک در آن است
دشمنت با شرری سوزانده
آن چنان سخت هجوم آوردند
که دهان همگی وا مانده
بس که بی رحم تو را می بردند
کفش هایت دم در جا مانده
به جفا کاری و حرمت شکنی
دشمنت کینه به دل می رانده
به خدا سخت تر از این غم نیست
که عدو چشم تو را گریانده
بارالها تو نیار آن روزی
که شود حجت حق درمانده
دل من هم به تسلّای غمت
پشت دیوار بقیع جا مانده
***********
(125)
ای اشک چشم ما همه وقف عزای تو
دل‌های دوستان همه صحن و سرای تو
چشمم سوی مدینه دلم جانب بقیع
گرم زیارت حرم با صفای تو
از لحظه‌ای که خاک لحد بر تو چیده شد
خاک بقیع نه! دل ما گشت جای تو
آیا درِ بقیع شبی باز می‌شود
تا در کنار قبر تو گریم برای تو؟
بردند دست‌بسته تو را سوی قتلگاه
با آن که بود عرش خدا جای پای تو
ای صد مسیح زندۀ ذکر شبانه‌ات
خاموش شد چگونه صدای دعای تو
آخر ز زهر کین جگرت پاره پاره شد
ای پاره‌های دل، گُل بزم عزای تو
تشییع شد چو پیکر پاک تو تا بقیع
می‌کرد گریه ختم رسل در قفای تو
چون شمع، آب شد بدنت از شرار زهر
ای جان عالمی همه بادا فدای تو
تنها نه «میثم»... از غم و اندوه و غربتت
آگه کسی نگشت به غیر از خدای تو
***********
(126)
من ولی‌الله اعظم مقتدای راستینم
چشمۀ عین الحیاتم صاحب علم الیقینم
رهنمای اهل ایمان مقتدای اهل دینم
آفتاب علم و دانش در سما و در زمینم
گوهر شش بحر نورِ ذاتِ رب العالمینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
علم در عالم تجلی می‌کند از منبر من
نور دانش بود از اول هاله‌ای دور سر من
اهل عرفان چهره بنهادند بر خاک در من
تا ابد جوشد شراب معرفت از کوثر من
وارث علم و کمال و حلم ختم المرسلینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
***********
(127)
سیدی مدح تو گویم که تو ممدوح خدائی
ششمین حجت حق نجل رسول دو سرائی
صادق الوعدی و مصداق صداقت همه جائی
مخزن علم خدا مشعل انوار هدائی
گوهـر پنج یـم نور و یم شش دُرِ نابی
همدم پنج رسـل همسخن چارکتابی
علم چون سایه به هر عصر به دنبال تو آید
حلم پیش گل لبخند تو آغوش گشاید
روی نادیده‌ات از چشم همه دل برباید
که تواند که تو را غیر خدا مدح نماید؟
مگر از چشمۀ عرفان دهن خویش بشویم
تـا توانـم سخـن از جابـر حیان تو گویم
***********
(128)
پر از شمیم بهشت است منبرت آقا
به برکت نفحات معطرت آقا
هنوز عطر و شمیم محمدی دارد
گلِ دمیده ز لبهای أطهرت آقا
شبیه حضرت خاتم مدینه العلمی
علوم می چکد از خاک معبرت آقا
چهار هزار حکیم و فقیه و دانشمند
رهین مکتب اندیشه گسترت آقا
اشاره های نگاهت زُراره می سازد
شنیدنی است کرامات محضرت آقا
و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه
هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا
ببین که شیعه‌ی صبح نگاه تو هستیم
در آسمان همیشه منورت آقا
هنوز شیعه و « قال الامامُ صادق» هست
کنار چشمه‌ی جاری ِ کوثرت آقا
سبد سبد گل لاله به باغ دل دارم
به احترام دل داغ پرورت آقا
نبود غیر گل آه و غنچه‌ی شیون
به باغ بغض گلوگیر حنجرت آقا
مگر نه شیعه‌ی‌ تو در تنور آتش رفت
چگونه سوخت بهشت معطرت آقا
در آن شبی كه تو را پا برهنه می بردند
بهشت عاطفه ها بود پرپرت آقا
چه كرد با دل تو كوچه‌ی بنی هاشم
چه کرد با دل تو داغ مادرت آقا
هنوز غربت و غم ارث خاندان علی است
طناب و کوچه و دست مطهرت آقا
من از حضور شریفت اجازه می خواهم
كه روضه خوان شوم امشب برابرت آقا
اگر چه حرمتتان را شكسته اند آن شب
نبسته اند ولی دست خواهرت آقا
چه خوب شد كه نشد در مقابل چشمت
كبود ، چهره‌ی معصوم دخترت آقا
گل گلوی تو را دشنه ای نبوسیده
و ماهِ نیزه نشینان نشد سرت آقا
به حرمت لب تو ، چوب پا نزد آنجا
و داغ نعل ندیده است پیكرت آقا
***********
(129)
امشب چرا اینقدر نورانی ست؟
شاید کسی نان می پزد شاید
شاید کسی نذری پزان دارد
بدجور بوی دود می آید!
 
از کوچه تنگ بنی هاشم
نزدیک باب جبرئیل انگار
آری، شعاع سرکش این نور
از بیت «صادق» می رسد اینبار
 
ای وای اینجا نور؟! نه نار است
انگار دارم خواب می بینم
نه، مثل اینکه عین بیداری ست
پروانه ای بی تاب می بینم
 
ای کاش میمُردم، نمی دیدم
اینگونه احوال امامم را
شرمنده ام از اینکه می گویم
تعبیرهای نا تمامم را:
 
فرزند ابراهیم و اسماعیل
بر روی آتش راه می پیمود
آن آتشی که سرخی داغش
بود از تبار هیزم نمرود
 
از خاطرات کوچه، تصویری
ناگاه در ذهنش تجسّم کرد
اشک از کنار گونه اش بارید
بغض فدک در او تلاطم کرد
***********
(130)
طنین هق هق بادو فغان کوچه ی سرد
صدای خنده ی نحس سواره ای ولگرد
دوباره روضه ی تلخ طناب و دست امام
زمانه مثل علی با شما چه بد تا کرد!؟
در درون حجره عبا و عصاش جا مانده
نکش!نه! محض رضای خدا، نرو برگرد
زبان به طعنه گشود آن نواده ی ابلیس
به اهل بیت نبی بارها جسارت کرد
چقدر بی ادبانه!!! عزیز فاطمه را
کشان کشان دل شب مجلس شراب آورد
شکست حرمت موی سپید آقایم
کنار میز قمار جماعتی نامرد
همه نشسته و او ایستاده می بیند
جنون رقص غرور دو طاس تخته ی نرد
***********
(131)
همان امام غریبی که شانه اش خم بود
به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود
میان صحن حسینیه ی دو چشمانش
همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود
دل شکسته ی او را شکسته تر کردند
شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود
اگر تمام ملائک زگریه می مردند
به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود
حدیث حرمت او را به زیر پا بردند
اگر چه آبروی خاندان آدم بود
شتاب مرکب و بند و تعلل پایش
زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود
مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده
چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود
امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد
همان امام غریبی که شانه اش خم بود
***********
(132)
ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت
دل مرا که بسی بود خون، نشانه گرفت
چو جد خویش علی سالها به خانه نشاند
ز دیده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت
هنوز خانه زهرا نرفته بود زیاد
که آتش از درو دیوار من زبانه گرفت
سپاه کفر به کاشانه ام حجوم آورد
مرا بزمزمه و ناله شبانه گرفت
زباغ فاطمه صیاد، مرغ سوخته را
دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت
سر برهنه و پای پیاده برد مرا
پی اذیت من بارها بهانه گرفت
هنوز خستگی راه بود در بدنم
که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت
هزار شکرکه زهر جفا نجاتم داد
مرا بموج غم از مردم زمانه گرفت
چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول
که گه بزهر جفا گه به تازیانه گرفت
گرفت تاسمت نوکری زما«میثم»
مقام سروری و جاودانه گرفت
***********
(133)
همنشین دلِ من زهرِ شرر بار شده
قاتل مادرِ من آن در و دیوار شده
یاد مادر به خدا کرده مرا دلگیرم
قصه‌ی کوچه میانِ دلِ من خار شده
من که در کوچه، زمین خورده به خود می‌پیچم
جگرم سوخته و سخت گرفتار شده
می‌خورم روی زمین خاک شده غمخوارم
صادقِ آلِ علی یکّه و بی‌یار شده
بسکه منصور خورانده به دلم زهرِ ستم
دلِ پژمرده‌ی من زخمی و بیمار شده
آخر از سوز شرر سینه‌ی من می‌سوزد
روز من در نظرم همچو شبِ تار شده
شکر حق روزه‌ی امروز قبولش گردید
عاقبت روزه به زهرِ عدو افطار شده
***********
(134)
آتش کشد زبانه ز دور و برم خدا
خاکسترش نشسته به روی سرم خدا
پور خلیلم و وسط شعله ها اسیر
این درد غربت است به جان می خرم خدا
دشمن غرور موی سپید مرا شکست
اما کسی نبود شود یاورم خدا
بی دردسر به شخصیتم لطمه زد عدو
مستانه خنده کرد به چشم ترم خدا
بیرون مرا چگونه ز خانه کشید و برد
پیداست از کبودی بال و پرم خدا
صد شکر نیمه شب سر من بی عمامه شد
یاد غرور آن سر بی معجرم خدا
وقتی که سوی چشم مرا ضرب او گرفت
دیدم چگونه خورد زمین مادرم خدا
با دست بسته در نظر اهل خانه ام
یاد آور شکستگی حیدرم خدا
گر چه کسی نبود تماشا کند مرا
در فکر کوچه گردی آن خواهرم خدا
غم های عمه عاقبت انداختم ز پا
دیدی که داغ غربتش آمد سرم خدا
***********
(135)
بارها سینه سوزان مرا سوزاندند
وقت و بی وقت دل و جان مرا سوزاندند
هر شب و نیمه شب آزار دلم می دادند
در خفا قلب پریشان مرا سوزاندند
سر سجاده اهانت به نمازم کردند
بر لبم آیۀ قرآن مرا سوزاندند
پا برهنه بِرُبودند مرا از حرمم
حرمت پیری و عنوان مرا سوزاندند
من به دنبال سر اَستَرشان ذکر به لب
سوز ذکر لب عطشان مرا سوزاندند
از غم مادر خود بی سر و سامان شده ام
که به کوچه سر و سامان مرا سوزاندند
گر چه دیدند که بر کرب و بلا می گریم
باز هم دیدۀ گریان مرا سوزاندند
به خدا بر جگرم زهر جفا مرحم بود
گر چه از کینه دل و جان مرا سوزاندند
***********
(136)
خونین دلی که با تو ستمگر به سر بَرَد
سر می برد، ولیک به خونِ جگر برد
آن جا که هیچ لب به حمایت نگشت باز
مظلوم،  داوری  به  برِ  دادگر  برد
بر خانه ام اگر زدی آتش مرا چه باک
این گونه ارث مادر خود را پسر برد
مزدور خویش را ز چه گفتی که نیمه شب
از  نزد  چند  کودک  لرزان  پدر  برد
کردند دست خویش به سوی خدا بلند
تا بابشان ز دست عدو جان به در برد
دیگر امید آمدن من کسی نداشت
یک  تن  نبود  در  بر  آنان  خبر  برد
ای دادگر! خدای غیور، این روا مدار
تا نام پاک مادر ما، بی پدر برد
***********
(137)
نه فقط بادِ خزان برگ و برش را سوزاند
زهر از راه رسید و جگرش را سوزاند
دست و پا می‌زد و ساعات نَفَس‌گیری داشت
لبِ پُرخون، دلِ صدپاره...چه تقدیری داشت
دیده‌ی اهل و عیالش ز غمش دریا بود
كه دگر موقع پرپر زدن آقا بود
گوشه‌ی بستر خود یادِ گذشته می‌كرد
چه قَدَر روضه دمِ رفتنِ او بر پا بود
خانه و دود و در و آتش و دستِ بسته
این همه خاطره ارثِ علی و زهرا بود
اشك می‌ریخت و از غربت حیدر می‌سوخت
از غم میخ در و پهلوی مادر می‌سوخت
یاد می‌كرد از آن لحظه كه جان بر لب بود
پا برهنه دلِ شب پشت سر مركب بود
طاقتش طاق شد و بال و پرش می‌لرزید
تا كه می‌خورد زمین دشمن او می‌خندید
لحظه لحظه كه دگر وقت جدایی می‌شد
رنگ و بوی سخنش كرب‌ و بلایی می‌شد
آه از آن روز كه جان از تن خواهر می‌رفت
سنگ ها بال‌زنان سوی برادر می‌رفت
آسمان ها و زمین داشت به هم می‌پیچید
سمت گودال...یكی دست به خنجر...می‌رفت
ساعتی بعد كه آتش به حرم بر پا شد
همه سرها به روی نیزه‌ی لشكر می‌رفت
خیمه تاراج شد و هر طرفی دست به دست
بینِ گهواره‌ی خالی دلِ مادر می‌رفت
از یتیمان حرم نیز غنیمت بردند
گوشواره كه نه...گیسو پِیِ معجر می‌رفت
نیمه شب با عجله داشت خبر را می‌بُرد
یك نفر در طَمَعِ جایزه با سر می‌رفت
***********
(138)
مرغ دلم که شاخه ی طوباست جای او
ویرانه ی بقیع  بوَد مدّعای او
خواهد در آن دیار مقدّس کند مقام
اندر جوار صادق و نالد برای او
خواهد به تربتش که خراب است و بی چراغ
سوزد چو شمع و گریه کند در هوای او
خواهد به گرد مرقد بی زائرش مدام
پروانه وار گردد و جوید رضای او
خواهد ز داغ خون شده با قطره های اشک
آید برون ز چشمِ ترم در عزای او
آن کس که بود لطف و وفا پای تا به سر
زهر جفا بسوخت ز سر تا به پای او
یا رب چه کرده بود که منصور کینه جوی
خون کرد از ستم دلِ غم مبتلای او
در نیمه شب که دیده ی مردم به خواب بود
دشمن ز بام خانه شد اندر سرای او
بیرون کشید با سر و پای برهنه اش
رحمی نکرد بر تن درد آشنای او
شرح مصائبش نتوانم که هیچ کس
آگاه نیست از غم او جز خدای او
یا رب به حقّ فاطمه دست امید ما
کوته مکن ز دامن مهر و ولای او
هر کو گریست همچو «مؤید» از این عزا
بخشد خدا به حضرت صادق خطای او
***********
(139)
آتش گرفته بار دگر آشیانه ات
چون شعله ها گرفته ام امشب بهانه ات
هر گوشه ای كه می نگرم خاطرات توست
اینجا پُر است گوشه به گوشه نشانه ات
دیوار و دود و آتش و لبخندهای شوم
حالا شده ست خانه ی من روضه خانه ات
امشب كه كودكان ز پی ام گریه می كنند
افتاده ام به یاد تو و نازدانه ات
یك سو تویی و عمه ام و گریه های او
یك سو كسی كه باز زند تازیانه ات
آخر جدا شد از كفِ تو دامن علی
ای وای من شكسته مگر دست و شانه ات
***********
(140)
از ازل دَرد به پیمانۀ خوبان كردند
دل عاشق شده را كلبه احزان كردند
هر كسی را كه به عالم سر حشمت خواهی است
لطف كردند و شبی خادم سلطان كردند
سفره ای وسعت صدق تو گشودند به دهر
انبیا را سر احسان تو مهمان كردند
همه آفاق گرفته است به خود رنگ تو را
با وجودی كه همه فضل تو كتمان كردند
در تو دیدند ملائك صفت خالق را
علت این است اگر، سجده به انسان كردند
بر سر سفره دونان نكشم منت نان
من همانم كه به من لطف فراوان كردند
هشتمین آینۀ وجه خدائی، صد حیف
شش جهت ظلم به تو حضرت جانان كردند
دل شب بود كه گنجینۀ دین را بردند
عده ای كفـر صفت، سرقت ایمان كردند
پا برهنه عقب اسب دواندند تو را
آسمان را پس از این حادثه گریان كردند
گر نبودی، اثر از روضۀ ارباب نبود
خلق با حنجر تو ذكر «حسین جان» كردند
***********
(141)
گر چه در خاک رفت، پیکر تو
دیگر از تن جدا نشد سر تو
دود آتش ز خانه ات بر خواست
پشت در جان نداد همسر تو
ظلم بر عترتت رسید ولی
به اسیری نرفت دختر تو
بدنت آب شد ز زهر ولی
تازیانه نخورد خواهر تو
قامتت گشت خم ولی نشکست
پشت تو در غم برادر تو
ظلم دیدی و لیک کشته نشد
کودک شیرخواره در بر تو
سوخت قلبت ولی نشد صد چاک
تن فرزند در برابر تو
زهر دادند بر تو لیک نخورد
چوب کین بر لب مطهر تو
سوخت پا تا سرت ز زهر ولی
پاره پاره نگشت پیکر تو
می سزد در غم تو گریه کند
چشم شیعه به جد اطهر تو
بوده یک عمر در عزای حسین
اشک، جاری ز دیدهٔ تر تو
نه از این غم سرشک «میثم» ریخت
اشک خونین ز چشم عالم ریخت
***********
(142)
شیخ الائمه ام که شکستند حرمتم
با هیزم آمدند شبانه زیارتم
در احترام موی سپیدم همین بس است
در بین شعله ها شد تکریم ساحتم
من دست بسته بودم و یاران به خواب ناز
آن جا کسی نبود نماید حمایتم
من مرد بودم این شد و ای وای مادرم
این تنگنای کوچه نماید اذیتم
سجاده ام کشید و بماند چگونه برد
خاکی شده ز کینه لباس عبادتم
با دست بسته، پای برهنه، نفس زنان
مرکب دوانیش به خدا برد طاقتم
خوردم زمین و ناله زدم عمه جان مدد
قدری کمان چو قامت تو گشته قامتم
در بین راه گشته پریشان محاسنم
از بس که دست بسته زمین خورده صورتم
تفسیر مقتل «قَبَضَ شَیبةٌ» شده
این صورت کبود و رخ پر جراحتم
این جا جفا به ماشد و معجر کشی نشد
غم های کربلا زده لطمه به غیرتم
***********
(143)
اگر چه اصل و نسب از تبار اُلفت داشت
به بی وفائی این روزگار عادت داشت
دوباره سینه ی دریائی اش پر از غوغاست
که بین آن همه شاگرد باز هم تنهاست
شب و سکوت و مناجات دل نوازش بود
فضای شهر پر از عطر جانمازش بود
ز سوز اشک، تن پیرمرد می لرزید
وَ پا به پای تنش خاک سرد می لرزید
نشانه ها همه آیات شام آخر بود
که این همه به لبش ذکر وای مادر بود
سر نماز و دعا بود دوره اش کردند
چقدر مردم این قوم پست و نامردند
چقدر ساده شکستند خلوت او را
وَ زیر پای نهادند حرمت او را
طناب و این همه آدم دگر برای چیست؟
برای بردن یک پیرمرد لازم نیست
دوباره داغ مدینه خدا به خیر کند
امام و دشمن و کینه خدا به خیر کند
برو فرشته بیاور عبای آقا را
دوباره جفت نما کفش های آقا را
کسی نمی دهد این جا بها به موی سپید
که باز کار امامی به قتلگاه کشید
امام پیر پیاده نفس نفس می زد
زمین که خورد اجازه نداشت برخیزد
به روی خاک کشیدند جسم مولا را
دوباره تازه نمودند داغ زهرا را
شبانه رفت و غریبانه تا خدا پر زد
از این قفس وَ از این شهر بی صفا پر زد
دوباره باز عزا بین عرش بر پا شد
امام پیر هم از بی حرم ترین ها شد
***********
(144)
ای به صدقت تا صف محشر سلام از صادقان
وی درخشیـده کـلامت در کـلام صادقان
نـام زیبـایت عیـان در صـدر نـام صادقان
هم امـام صـادق استـی هـم امام صادقان
مکتب علم تـو بـا طی زمان پر نورتر
در صداقت از تمام صادقان مشهورتر
بوسه‌های علـم، گل کردنـد بر لعل لبت
آسمان پیچد به خود در لحظۀ تاب و تبت
می‌بـرد دل از دعــا آوای یـا رب یـا ربت
بحر نامحدود رحمت حاصل اشک شبت
کرسی درس تو را جبریل، دربانی کند
حضرت باقـر تو را بایـد ثناخوانی کند
آسمـان بـا وسعتش زیر پـر و بال شماست
ذوالجلالید و جهان مبهوت اجلال شماست
روزهـا روز شمـا و سال‌هـا سال شماست
علم، هر چه پیشرو گردد به دنبال شماست
طلعت زیبایتـان مـرآت حُسـن ابتــداست
هر کلام از حرفشان یک جلوه از نور خداست
ای مسیحا جاری از لعل لب خندان تو
عالمـان دهر، خـاک راه شاگردان تو
آفتاب فضل و دانش چهرۀ حمران تو
علـم شیمـی یادگـار جابـر حیـان تو
مؤمن طاقت به عالم حسن سیرت می‌دهد
بوبصیـرت خلـق را نـور بصیـرت می‌دهد
دانـش از روز ازل پـای کـلامت رام شد
تیرگی بـا نـور علـم و دانشت اعدام شد
وحی ساعد از دمت بر آسمان اعلام شد
صبح اهل ظلمت از نطق هشامت شام شد
بر رخ بوحمزه‌ات گردید روشن چشم نور
بهر هـارون تو آتش باغ گل شد در تنور
نام تو جعفر، تو خود سر تا قدم پیغمبری
یادگار فاطمـه چشـم و چـراغ حیدری
نهضت علمیت را نازم، حسین دیگری
هم «مفضل» آوری و هم «زراره» پروری
«مجلسی»، استاد کلّ، فردی ز شاگردان توست
«شیخ حـر عاملـی» یک لاله از بستان توست
آفتـاب معرفت در سایـۀ تنـدیس توست
وسعت کل جهان دانشگه تدریس توست
بر زبان آفرینش روز و شب تقدیس توست
مکتب توحید، بنیاد تو و تـأسیس توست
سرکشان مکتب اضلال، سرکوب تواَند
تا ابد منصورهـا مقهـور و مغلوب تواَند
ای دو عالم در کنار صحن بی‌زوّار تو
آفـرینش در پنــاه سایـۀ دیـوار تو
ای پیـام خـون ثـارالله در آثـار تو
شب ‌پرستان هر چه کوشیدند در آزار تو
هر چـه در حق شما کردند طغیان بیشتر
عزت و قدر و جلالت یافت عنوان بیشتر
ای تو خود شمع و دل عالم همه پروانه‌ات
سال‌هـا کـوه غـم عالم بـه روی شانه‌ات
روز روشن ریخت دشمن در میان خانه‌ات
مثـل مـادر دود بـالا رفـت از کاشـانه‌ات
با چه جرمت دست‌ بسته در دل شام سیاه
خصم با پای پیـاده بـرد سـوی قتلگاه؟
سن پیری، ضعف تن، پـای پیـاده از جفا
قصر حمرا، سر برهنه، ضعف تن، حال دعا
با چنین حالت سه ساعت ایستادی روی پا
نه حیا از تـو، نه از ختم رسل، نـه از خدا
گر چه جانت دیگـر از این زندگانی سیر بود
کی سزاوار تو ای جان جهان! شمشیر بود؟
با چه جرمی ظلم بـر آل پیمبــر بـاب شد؟
با چه جرمی پیکـرت از زهـر قاتل آب شد؟
با چه جرمی ماه رویت زرد چون مهتاب شد؟
با چه جرمی از تنت بیرون توان و تاب شد؟
با چه جرمی کرد دشمن بارگاهت را خراب؟
با چه جرمی مانـده قبـرت در میان آفتاب؟
کاش روزی می‌شدم زوّار صحرای بقیع
سجده می‌کردم به خاک روح‌ افزای بقیع
تا بگیـرم انس بـا شـام غـم‌ افزای بقیع
کاش یک شب باز می‌گردید درهای بقیع
تـا شـود همسـایه بـا قبــر امامـان بقیع
کاش «میثم» دفن می‌شد در بیابان بقیع
***********
(145)
كشید بند طناب و شما زمین خوردی
شبیه مادرتان بی هوا زمین خوردی
تمام آینه ها ناگهان ترك خوردند
مگر چه قدر شما با صدا زمین خوردی؟
چه عاشقانه سر كوچه ی بنی هاشم
به یاد حضرت خیرالنساء زمین خوردی
شتاب مركب و زانوی خسته باعث شد
طیّ مسیر، شما بارها زمین خوردی
صدای ناله ی زهرا مدینه را لرزاند
به دست بسته، غریبانه تا زمین خوردی
دلت شكست و به یاد رقیه افتادی
خودت برای رضای خدا زمین خوردی
***********
(146)
افتاده خزان در چمن حضرت صادق
یثرب شده بیت الحزن حضرت صادق
افسوس که از آتش زهر ستم خصم
شد  آب تمام  بدن  حضرت  صادق
بالله قسم اهل مدینه نشنیدند
جز حرف خدا از دهن حضرت صادق
افسوس که دیگر عرق مرگ نشسته
بر برگ گل یاسمن حضرت صادق
سر تا به قدم گوش شده شهر مدینه
در آرزوی یک سخن حضرت صادق
جا دارد اگر در غم  آن پیکر رنجور
خون گریه کند پیرهن حضرت صادق
مسموم شد از زهر، ولی زیر سم اسب
پامال  نگردید  تن  حضرت  صادق
گردید درِ غصّه به روی همگان باز
شد بسته چو بند کفن حضرت صادق
قبر و حرم و زائر او هر سه غریبند
در شهر و دیار و وطن حضرت صادق
"میثم" همه گریان حسین اند اگر چه
گریند به یاد محن حضرت صادق
***********
(147)
دارم برای رنگِ تنت گریه می كنم
پایِ نفس نفس زدنت گریه می كنم
باور كنیم حرمت تو مستدام بود؟
یا بردن تو بردنِ با احترام بود؟
باور كنیم شأن تو را رَد نكرده است؟
این بد دهانِ شهر به تو بد نكرده است؟
گرد و غبار، روی تو ای یار ریختند
روی سر تو از در و دیوار ریختند
هر چند بین كوچه تنت را كشید و بُرد
دستِ كسی به رویِ زن و بچه ات نخورد
باران تیر و نیزه نصیب تنت نشد
دست كسی مزاحم پیراهنت نشد
این سینه ات مكان نشست كسی نشد
دیگر سر تو دست به دست كسی نشد
مباد آنکه عبای تو یک کنار بیفتد
میان راه، تن تو بی اختیار بیفتد
تو را خمیده خمیده میان کوچه کشیدند
که آبروی نجیبت از اعتبار بیفتد
دگر غرور تو را چاره جز شکسته شدن نیست
اگر محاسن تو دست این سوار بیفتد
توقع اثری غیر آبله نتوان داشت
مسیر پای برهنه ت اگر به خار بیفتد
چه خوب شد که لباست به میخ در نگرفت و ...
چه خوب شد که نشد پهلویت ز کار بیفتد
اگر چه سوخت حریمت ولی ندید نگاهت
ز گوش دخترکان تو گوشوار بیفتد
هنوز هم که هنوز است جلوه های تو جاریست
که آفتاب، محال است در حصار بیفتد
***********
(148)
غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود
غريب شهرِ خودش نه ، غريب عالم بود
چقدر روضة كرب و بلا بپا مي داشت
به روي سر در خانه هميشه پرچم بود
برای داغ ِ دل بی‌قرار و پر دردش
همیشه زمزمة روضه مثل مرهم بود
شبي كه در تب آتش بهشت او مي سوخت
شكسته قامت و آشفته حال و درهم بود
چه شد که در وسط كوچة بني هاشم
پر از تلاطم اشكِ مصيبت و غم بود
شتاب مركب و آقای قد خمیدة ما
ميان كوچه زمين خوردنش مسلم بود
غم ِ اسارت و داغ ِ جسارت و غربت
چقدر در نظرش كربلا مجسم بود
خلاصه لحظة‌ آخر ، زمان تدفينش
بساط غسل و بساط كفن فراهم بود
کنار پیکر او هر دلِ عزاداری
به یادِ بی‌کسی کشتة محرّم بود
تنی که غرق به خون مانده بود در گودال
سری که بر سر نیزه پناه عالم بود
***********
(149)
گوشه ای از حرای حجره ی خویش
نیمه شبها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد
هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را
هر زمان دل شکسته تر می شد
«فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیرلب با صدای بغض آلود
روضهء تلخ کوچه را می خواند
عاقبت در یکی از آن شبها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند
پیرمرد قبیلهء ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند
ناجوانمردهای بی انصاف
سن وسالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را
پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عبا و عصا کجا بردید؟
نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او !!! نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده
ای سواره! نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بس که آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است
جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر وخُولی نبوده دوروبرت
به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا
به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفتهٔ محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری
شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجره بریده کنی
***********
(150)
ای پیر خرد طفل دبستان کمالت
ارباب بصیر همه مبهوت جلالت
دیدار الهی به تماشای جمالت
خلق دو جهان تشنۀ دریای زلالت
وجه‌اللهی و نیست نه پایان نه زوالت
وصف تو فزون است ز توصیف و ز گفتار
ای گشته صداقت همه جا دور سر تو
روییده گل معرفت از خاک در تو
شب منتظر زمزمه‌های سحر تو
وحی است سراسر سخن چون گهر تو
عالم چو کف دست به پیش نظر تو
ای چشـم خـدای احـد قــادر دادار
تو ماه و تلامیذ تو دور تو ستاره
گفتار حکیمانه‌ات افزون ز شماره
هر روز... نه! هر لحظه بود بر تو هزاره
علم تو روان‌بخش کمال است هماره
دو مطلع الانوار تو حمران و زراره
یک جابر حیان تو و آن همه آثار
چون مهر که پیوسته کند جود خود انفاق
چون نور که سر برکشد از سینۀ آفاق
علم تو عیان است در اوراد و در اوراق
عقل و خرد و علم و فضلیت به تو مشتاق
در علم و ادب مؤمن طاقت همه جا طاق
هارون تو گل داد برون از شرر نار
در کوی تو بر جنت اعلا چه نیاز است؟
با نور تو بر مهر دل‌آرا چه نیاز است؟
با قطرۀ جود تو به دریا چه نیاز است؟
با خاک تو بر وسعت دنیا چه نیاز است؟
با درس تو بر علم اروپا چه نیاز است؟
ای عبد تو بر لشکر دانش سر و سردار
ای کرسی درس تو تجلای قیامت
آویزۀ گوش همه تا حشر، کلامت
نوشیده همه کوثر توحید ز جامت
در ملک خدا وحی خداوند، پیامت
بر قلب عدو تیر بلا نطق هشامت
گویی سخن اوست همه تیغ شرربار
جز راه شما راه دگر سوی خدا نیست
در ملک خدا نور به جز نور شما نیست
جز خط شما مشی شما مذهب ما نیست
این است و جز این نیست درست است و خطا نیست
درس تو کم از نهضت شاه شهدا نیست
آن نهضت پاینده از این درس دهد بار
خلقت، نه فقط خالق منان به تو نازد
مؤمن نه، خدا داند ایمان به تو نازد
فضل و ادب و دانش و عرفان به تو نازد
زهرا و علی، احمد و قرآن به تو نازد
والله قسم شاه شهیدان به تو نازد
کز هر سخنت نهضت دیگر شده تکرار
تنها نه فقط زهر شرربار، تو را کشت
هر لحظه غمی آمد و صدبار تو را کشت
بیداد عدو نیمه شب تار تو را کشت
گه یاد فشار در و دیوار تو را کشت
بیش از همه منصور ستمکار تو را کشت
هر روز از او شد به تن و جان تو آزار
گه برد سوی قتلگهت پای پیاده
گه لب به جسارت به حضور تو گشاده
گه کرد ز بیداد، به قتل تو اراده
با هر سخنش بر جگرت زخم نهاده
او بر روی تخت و تو سر پای ستاده
حرمت نگرفت از تو و از احمد مختار
ای ماه فلک شمع شب تار بقیعت
صد قافله دل آمده زوار بقیعت
مرغ دل من گشته گرفتار بقیعت
هرچند که ویران شده آثار بقیعت
باشد که شبی در پی دیدار بقیعت
«میثم» ز ره دور نهد چهره به دیوار
***********
(151)
از سوز زهر آب شد از پای تا سرم
با اشك هم قدم شده ساعات آخرم
پایم به سوی قبله، لبم غرق خون شده
دیگر رمق نمانده به اعضای پیكرم
آه ای بقیع باز كن آغوش خویش را
من آخرین امانت شهر پیمبرم
بار سفر به دوش گرفتم وَ با خودم
یك عالَمه مصیبت و اندوه می‌برم
از غصه آه می‌كشم و ناله می‌زنم
یا رب ببین زمانه چه آورده بر سرم
دشمن شبی كه پای برهنه مرا دواند
داغ رقیه بود عیان در برابرم
رحمی نكرد بر من و بر سنّ و سال من
انداخت ریسمان به روی دست لاغرم
ارث علی به من ز همه بیشتر رسید
سوزانده شد دو بار، حریم مطهرم
كاشانه‌ام اگر چه به آتش كشیده ‌شد
امّا نسوخت چادر و گیسوی همسرم
وقتی كه دود خانه‌ی ما را گرفته بود
دیدم فرار می‌كند از شعله دخترم
آن جا به یاد كرب و بلا روضه خواندم از
طفل یتیم و عمّه‌ی محزون و مضطرم
طفلی كه ضجّه می‌زد و از ترس می‌دوید
می‌گفت پس كجاست عموی دلاورم
عمّه! عمو كجاست ببیند كه بعد از او
غارت شده‌ست زیور و خلخال و معجرم
***********
(152)
ما گداییم گدای پسر فاطمه ایم
بوسه زن های عبای پسر فاطمه ایم
بنویسید فدای پسر فاطمه ایم
گریه کن های عزای پسر فاطمه ایم
چشم ما چشمه ای اندازه ی دریا دارد
هر چه ما گریه کنیم از غم او جا دارد
پیرمردی که خدا در سخنش پیدا بود
زردی برگ گل یاسمنش پیدا بود
سنّ بالایش از آن خم شدنش پیدا بود
با وجودی که خزان در بدنش پیدا بود
نیمه شب بر سر سجّاده عبادت می کرد
مثل یک عاشق دلداده عبادت می کرد
ماجرایی که نباید بشود، امّا شد
باز هم واژه ی «حرمت شکنی» معنا شد
پای آتش به در خانه ی آقا وا شد
درِ آتش زده مثل جگر زهرا شد
ولی این بار در خانه دگر میخ نداشت
کار بر سینه ی پروانه دگر میخ نداشت
تا شکست آینه اش اشک زلالش افتاد
با تماشای چنین منظره بالش افتاد
تا که وحشت به دل اهل و عیالش افتاد
باز هم خاطره ای بد به خیالش افتاد
ناگهان سنگ دلی آمد و آقا را برد
بی عمامه پسر فاطمه را تنها برد
می دوید آه چه با تب نفسش بند آمد
پا برهنه پی مرکب نفسش بند آمد
وسط کوچه دل شب نفسش بند آمد
نه که یک بار مرتّب نفسش بند آمد
با چنین سرعتی افتادن آقا قطعی است
با زمین خوردن او گریه ی زهرا قطعی است
آهِ بی فاصله اش مرثیه خوانی می کرد
اشکِ پر از گله اش مرثیه خوانی می کرد
اثر سلسله اش مرثیه خوانی می کرد
پای پر آبله اش مرثیه خوانی می کرد
دختری را که یتیم است پیاپی نزنید
زخم هایش چه وخیم است! پیاپی نزنید
***********
(153)
گرچه غمم به شدت مولا نمی شود
این ریسمان ز گردن من وا نمی شود
پیری که هیچ غربت و حتی امامتم
مانع برای کینۀ اعدا نمی شود
یکذره هم رعایت حال مرا نکرد
ورنه به سادگی که کمر تا نمی شود
یک یک مصائبم بخدا مثل مادر است
گرچه یکی مصیبت زهرا نمی شود
آتش زدند باز دوباره به این حرم
اما شبیه خانۀ طاها نمی شود
گفتم امان بده که عبایی به تن کنم
یک لحظه صبر ! گفت که اصلاً نمی شود
پایی که طعم خار بیابان چشیده است
دیگر برای صاحب خود پا نمی شود
گاهی نماز نافله در راه خواندنی است
وقتی بساط سجده مهیا نمی شود
گرچه گهی مصائب من مثل عمه است
اما نصیب من که تماشا نمی شود
دیگر مرا به سیلی و با کعب نی نزد
این ظلم جز به زینب کبری نمی شود
با آن همه ملازم و با آن همه مرید
هرگز امام این همه تنها نمی شود
***********
(154)
مثل همیشه شهر مدینه عزاگرفت
از دودِ آهِ حضرت صادق فضا گرفت
هفت آسمان برای غمش گریه می کنند
از غصه اش دل پره درد خدا گرفت
از زهر آه سینه او پر حرارت است
این زهر از او مجال نیاز و دعا گرفت
از آن شبی که شعله در خانه اش زدند
درد قدیمی دل او باز پا گرفت
درد قدیمی دل او داغ مادر است
دردی که جان زپیکر آل عبا گرفت
وقتی که تارموی سفیدش به خاک خورد
شهر مدینه هاله محنت سرا گرفت
وقتی که دست بسته از آتش عبور کرد
مضمون یاس وشعله از آن ماجراگرفت
شکر خدا که دیده ی او میخ در ندید
میخی که در ظرافت یک سینه جا گرفت
این ضربه ها کشید به گودال قتلگاه
وقتی که شمر گیسوی شه ازقفا گرفت
آمد دوازده صدا پشت یکدگر
دریای خون تمام تن کربلا گرفت
سر از بدن جدا شد و برنیزه شد بلند
این منظره توان ززمین وسما گرفت
سنگش زدند و وای که غلطیدبر زمین
بوی سر حسین همه کوچه ها گرفت
بوی تنور و شعله و خاک وزمین چه باک
بوی شراب از لب طشت طلا گرفت
این سر که چیزی از سر ورویش نمانده بود
جان از وجود دخترک بی نوا گرفت
***********
(155)
مادر چه گویمت که عدو جز جفا نکرد
حق تو را ادا ننمود و چه ها نکرد
مادر به خانه تو عدو از در آمدند
دشمن ز بام آمد و شرم از خدا نکرد
من در نماز بودم و سجاده را کشید
افتادم و رعایت سن مرا نکرد
چون بید لرزه بر تن اطفال من فتاد
او هم ز هیچ جرم و جفایی اِبا نکرد
پای و سر برهنه به پیشش دوان دوان
او خود سواره بود و ز جدم حیا نکرد
***********
(156)
تا که در خانه در برابرش افتاد
شعله ی آهی میان حنجرش افتاد
بر سر سجّاده مثل جدّ غریبش
بند اسارت به جسم لاغرش افتاد
پای پیاده دوان دوان پی مرکب
در وسط کوچه ها که پیکرش افتاد ...
... ناله زد آنجا شبیه ناله ی زهرا
یاد کبودی روی مادرش افتاد
لحظه ای که مادرش به روی زمین خورد
ضربه چنان سخت بود ... گوهرش افتاد
خواست که بر روی پای خویش بایستد
هر چه قَدَر سعی کرد ... آخرش افتاد
تاول پاهای خویش را که نظر کرد
خاطره ای در دل مطهرش افتاد
روضه ای از روضه های داغ رقیه
شعله ی اشکی شد و به محضرش افتاد
در اثر شدّت پیاپی سیلی
دیده ی او تار شد ... معجرش افتاد
***********
(157)
می دویدم پی شان نیمه شب از کوچه تنگ
با دلی خون که به یاد شب صحرا افتاد
یاد آن دخترکی که عقب قافله ای
چشم هایش به دو چشمان عمو تا افتاد
پلک آتش زده اش گرم شد و خوابش رفت
ناقه کوشید نیفتد ولی آن جا افتاد
آسمان تیره، بیابان همه خارستان بود
خواست تا آه کشد از نفس، اما افتاد
عمه، بابا و عمو را همه را کرد صدا
در عوض زجر رسید و به رخش جا افتاد
یک طرف دخترکی دست به روی سر داشت
یک طرف زجر چه ها کرد که از پا افتاد
یک طرف دخترکی دست به پهلو می رفت
یک طرف از سر نیزه، سر بابا افتاد
***********
(158)
منم آن دل که ز داغ تو به دریا میزد
روضه ات شعله به دامان ثريا ميزد
مو سپیدی که دو دستش به طنابی بستند
پیر مردی که نفس در پی آنها میزد
آن طرف گریه ي طفلان من و در این سو
خنده بر بي كسي ام دشمن زهرا می زد
نيمه جاني كه در آتش پي ِ طفلانش بود
شعله وقتي ز در سوخته بالا ميزد
آه از آن بزم شرابی که به يادم آورد
داغ آن زخم که نامرد به لبها میزد
یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود
تا ببیند که لبِ چوب کجا را میزد
همه ي قدرت خود جمع نمود اما دید
خیزران را به لب زخمی بابا میزد
ترکه اش گاه به رخ گاه به دندان می خورد
در عوض عمه ي ما بود که خود را میزد
***********
(159)
بر جان آفرينش  ،منصور زد شراره
قلب امام را کرد ، بازهر پاره پاره
شوّال شد محرّم ، بالله قسم از اين غم
بايد که ناله خيزد، از قلب سنگ خاره
برآن عزيز حيدر، اين بود ارث مادر
کز خانه اش به گردون ،بالا رود شراره
در بين راه آن شب، جانش رسيد بر لب
از بسکه ديد آزار،از خصم دون هماره
او روی زين نشسته، اين با دودست بسته
اين پشت سر پياده ،او پيش رو سواره
يا مصطفی نگاهی، از دل برآر آهی
بر پاره تن خود ،يک لحظه کن نظاره
با قتل صادق تو ،قرآن ناطق تو
داغ تو در مدينه، تکرار شد دوباره
دشمن شراره اش ريخت،در سينه لحظه لحظه
منصور بارها کرد ، بر قتل او اشاره
هرچند دخترانش،ديدند داغ بابا
ديگر نبردشان خصم، از گوش گوشواره
گرديد ماه رويش، در ابر خاک پنهان
ديگر نداشت بر تن ، از زخمها ستاره
ميثم امام صادق ، مظلوم از اين جهان رفت
با رنج بی حساب و، بادرد بي شماره
********
(160)
مدينه امشب دل من      لبا لب از درد وغمه
به جای اشک اگرچشام     خون بباره بازم کمه
چه مي شد ای خدا اگه         امشبو باشم مدينـه
کنـار ديـوار بقيع               تمـوم آرزوم اينــه
رو خاکای سرد بقيع            باگـردن کـج بشينم
با چشمای گريون خود       اون چارتا قـبرُ ببينم
يکی از اون چهارتا قبر            قـبر امـام صادقـه
چشام برای غصّه هاش         به سرخی شقـايقـه
کنـار ديـوار بقيع              گـريه کنم زاری کنم
سرشک ماتم وعـزا        از ديده هام جاری کنم
برسر وسينـه بزنم               بـراش عـزا بپـاکنم
قبر آقام تـوی بقيع         نـه شمع ونه چراغ داره
غريب ومظلوم اينجوری      آياکسی سراغ داره
امـام صادق چقـده             رنج وبلا وغـم ديده
کسی چه ميدونه که از        ابن ربيع چي کشيده
وارد خونه اش شده بود  سرزده نيمه های شب
سجّاده از زير پاهاش      شيده بود اون بی ادب
نذاشت رداشوبپـوشه        عمّـامه شوبه سرکُنه
نمـازشو تمـوم کنـه            بچه ها شو خـبر کنه
اون بی حيا سواره بود         آقـا پيـاده می دويد
بياد عمّه های خود         هی ناله از دل می کشيد
دستاشو تا ابن ربيع           از کينـه بستـه بارسن
تداعی شد برا آقـا             غـريبـی ابـا الحسن
آخه يه روز تو مدينه            نـا مـردمـان نابکار
ريختن تو خونه علی        تـو روز روشن آ شکار
فاطمه شو کتک زدن        پهلـويشو شکسته اند
به پيش چشم بچّه ها       دست علی را بسته اند
امام صادق که دلش           غمين وجـون به لبـه
دارن آقارو می برن                آقـا بيـاد زينبــه
بياد زين العـابدين                بيـاد زينب حـزين
بيــاد مجلس يزيد              يـاد يتيمـان غمـين
بياد اون بزم شراب            بيـاد چـوب خيزران
بياد اشک زينبـين               بيـاد آه کـودکـان
تومجلسی که هرطرف    خارجی بنشسته بودن
دستای اهل بيت را        با يک رسن بسته بودن
يک سر اون طناب بود      گـردن زين العابدين
سر ديگه به بـازوی          زينب وطفـلان حزين
اگر چه بر آل علی           جفـای بی حساب شد
بس است محسنی مگو        کـه قلبهـا کباب شد
*********
(161)
ای صداقت سجده آورده به خاک پای تو صدق در گفتار و در کردار و در سیمای تو فضل و دانش ذره‌ای در پیش خورشید کمال عقل و ایمان سایه‌ای از قامت رعنای تو هر چه گیرد اوج فضل و دانش و علم و کمال کرسی تدریس باشد تا قیامت جای تو کوه طاعت بی ولایت کمتر است از پّرِ کاه نامۀ اعمال مردود است، بی امضای تو فضل و توحید و کمال و منطق و علم و اصول زنده‌تر هر روز از گفتار روح‌افزای تو هست چون ذات خداوند تعالی بی‌مثل در کمال بندگی شخصیت والای تو کعبۀ جان هستی و پیراهن انوار حق چون لباس کعبه زیبد بر قد و بالای تو بو بصیر و جابر و حمران و هارون و هشام قطره‌های کوچکی هستند در دریای تو با وجود آن که چون خورشید می‌تابی به دل همچنان مجهول مانده قدر ناپیدای تو آید از هارون مکّیِ تو اعجاز خلیل ای خلیل الله از آغاز، رهپیمای تو تا قیامت هر چه گل می‌روید از بستان وحی بر روی هر برگ آن نقشی است از سیمای تو چشمۀ عرفان تویی، عرفان ز فیضت چشمه‌ای معنی ایمان تویی، ایمان بوَد معنای تو مهر هر پروندۀ طاعت همان مُهر شماست حق‌پرستی بت‌پرستی می‌شود منهای تو آفرینش تشنۀ علم است و می‌بینم مدام کوثر دانش سرازیر است از صهبای تو نخل سبز نهضت سرخ حسینی میوه داد از زلال دانش و از منطق گویای تو در عبادت، در تضرع، در مناجات و دعا لحظه‌ها بودند هر شب لیلۀ الاحیای تو با چه جرأت دوزخی‌ها در سرایت ریختند ای دل اهل تولا جنۀ الماوای تو دست بسته، سر برهنه، جسم خسته، لب خموش ریخت بین ره عرق از طلعت زیبای تو با وجود آنکه عمری سوختی و ساختی آب شد از آتش زهر ستم اعضای تو مرغ شب می‌نالد و می‌گوید از سوز جگر: حیف مولا عاقبت خاموش شد آوای تو کاش یک شب در دل تاریک شب‌های بقیع می‌نهادم رو به روی تربت تنهای تو ماه شوال المکرم را محرم کرده‌ای ای مدینه کربلا در ماتم عظمای تو! آسمان هنگام دفن پیکرت با گریه گفت ای چراغ عرشیان در خاک نَبوَد جای تو سوز تو از نظم «میثم» سرکشد بر آسمان قبر تـو یـادآور غم‌های جانفرسای تـو
*********
(162)
من ولی‌الله اعظم مقتدای راستینم چشمۀ عین الحیاتم صاحب علم الیقینم رهنمای اهل ایمان مقتدای اهل دینم آفتاب علم و دانش در سما و در زمینم گوهر شش بحر نورِ ذاتِ رب العالمینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** علم در عالم تجلی می‌کند از منبر من نور دانش بود از اول هاله‌ای دور سر من اهل عرفان چهره بنهادند بر خاک در من تا ابد جوشد شراب معرفت از کوثر من وارث علم و کمال و حلم ختم المرسلینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** در حیات علم می‌جوشد مسیحا از لب من بس اساتید جهانی کآمدند از مکتب من روزها باشد همه روز من و شبها شب من سالکان را رستگاری نیست جز در مذهب من کلک دانش در کف و دست خدا در آستینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** جابر حیان من تا صبح محشر می‌درخشد مؤمن طاقم چو خورشید منور می‌درخشد از لب بوحمزه‌ام پیوسته گوهر می‌درخشد در دم گرم هشامم نطق حیدر می‌درخشد دوست دارم منطق کوبندۀ او را ببینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** من سپهر معرفت، اصحاب و انصارم ستاره دانش‌آموزان درسم تا قیامت بی‌شماره تا زمان باقی است باشد لحظه‌هایم یادواره مکتب گیتی فروزم راست حمران و زراره ابن نعمان‌ها زند موج از یسار و یمینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** انقلاب علمی من بود عاشورای دیگر باز شد از آن به اهل معرفت دنیای دیگر دهر شد از نور علمم جنۀ الاعلای دیگر علم پیدا کرد از قدر و جلالت جای دیگر عالمی شد در بهشت علم و دانش خوشه چینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** من ز بحر نور باغ کربلا را آب دادم من در دانش به روی عالم و آدم گشادم من بنای مذهب جعفر در این عالم نهادم سال‌ها سینه سپر کردم، مقاوم ایستادم می‌نشد یک لحظه در نشر کمال از پا نشینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** من همان صندوق اسرار علوم ذوالجلالم نیست در ملک خدای لایزال خود زوالم سرکشان علم گردیدند یکسر پایمالم لال گردیدند پیش منطق علم و کمالم پنج حجت را به فرمان الهی جانشینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** داغ‌ها دیدم ز اولاد پیمبر صبر کردم ظلم‌ها دیدم ز منصور ستمگر صبر کردم خصم در کاشانه‌ام افروخت آذر صبر کردم مثل بابایم علی مانند مادر صبر کردم حبس شد در سینۀ سوزان شرار آتشینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** برد با پای پیاده خصم سوی قتلگاهم دست بسته، سر برهنه، در همان شام سیاهم لب فروبستم، ولیکن بر فلک می‌رفت آهم بود فرزندی زهرا و علی تنها گناهم زخم‌ها از طعنه‌ها آمد به قلب نازنینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** حق من این بود کز حقم همه محروم باشم همچو جد خود امیرالمؤمنین مظلوم باشم با همه قدر و جلالم تا ابد مغموم باشم با هزاران غصه از زهر جفا مسموم باشم هم بسوزم هم شود خاموش آوای حزینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم **** من که برتر باشد از اوج گمان، جاه رفیعم من که خلقت را مطاعم، من که خالق را مطیعم من که در روز قیامت اهل محشر را شفیعم حق ندارد کس نهد صورت به دیوار بقیعم نظم «میثم» گشته فریاد دل اندوهگینم من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
*********
(163)
وقتی که خونه شو سوزوندن یاد مادر افتاد
اون وقتی که دستاشو بستن یاد حیدر افتاد
میون آتش تو خونه بیاد کربلا بود
به یاد خیمه ای اتش زده در نوا بود
ناله می زد به یاد زین العا بدین وزینب
گریه می کرد به یاد بچه ها در اون دل شب
از کوچه های مدینه  آقا رو می کشوندن
برهنه سر برهنه پا مولا رو می دوندن
با دست بسته می دوید یاد رقیه می کرد
لعنت ونفرین برای بنی امیه می کرد
نیمه شب از دیوار درون خونه اش پریدن
سجادۀ نمازشو از زیر پاش کشیدن
از تو کوچه می بردنش به یاد  مادرافتاد
یاد کتک خوردنش از قنفذ کافر افتاد
از تو کوچه می بردنش به یاد سیلی افتاد
به یاد گوش پاره و صورت نیلی افتاد
به وقت احتضار دائما به شور وشین بود
به یاد جد مظلوم وغریب خود حسین بود
دور وبرش راکه نگاه می کرد شور وشین داشت
زیر لبش زمزمه وذکرحسین  حسین داشت
یاد لب تشنۀ اون غریب کربلا بود
محسنی با ا شک چشات تا مدینه بزن پل
اشکاتو رو قبر آقا بزار چو دستۀ گل
***********
(164)
باز غم عالمم اومد به سینه
میخوام با پای دل برم مدینه
دروازۀ شهر مدینه بازه
بیاین بریم به تشییع جنازه
شد عاقبت شیخ الائمه مسموم
شهید کینه شد امام مظلوم
منصور بی حیا به او جفا کرد
مدینه را دو باره کربلا کرد
عجب حکایتی داره مدینه
دلم شکایتی داره مدینه
مدینه شهر داغ وشهر دردی
مدینه بعد مصطفی چه کردی
علی زکینه گشت خانه نشین
فاطمه در تو گشته نقش زمین
تو جگر حسن را پاره کردی
جنایتا رو تو نظاره کردی
کشتی جناب زین العابدین را
هم باقرالعلوم العالمین را
شد در تو پر پر لالۀ شقایق
دیگر چرا ظلم وستم به صادق
باز مدینه یه خونه رو سوزوندن
یه خونۀ نمونه رو سوزوندن
دفعه اولی که آتیش زدن
با میخ در به سینه ای نیش زدن
دشمن کینه توز وام الحسد
بر در آتیش زده زد  یک لگد
بانوی خونه پشت در ایستاده
با ضربت لگد زپا افتاده
بزار بگم که دشمن بی حیا
از بسکه کینه داشته با مرتضا
زد لگدی بر در نیم سوخته
در ، به تن فاطمه شد دوخته
میخ درو به سینه اش نشوندن
با اون لگد پهلوشو هم شکوندن
من بمیرم که بین دیوار ودر
فاطمه ناله ای کشید از جگر
فاطمه با اونکه گرفتار بود
اما به فکر غربت یار بود
با زخم سینه اش تو کوچه می دوید
از سینه اش رو خاکا خون می چکید
ین یه خونه یه خونه هم بعد از این
سوخته در شرارۀ آتشین
اون خونۀ امام صادق بوده
خونۀ مخزن الحقائق بوده
به امر منصور لعین دغا
اومدن و سوزودن این خونه را
وقتی که شعله شد بر افروخته
خونه که در شراره می سوخته
صاحب خونه یاد داغ مادر نمود
یا د زمیخ  سینه ودر نمود
یادش اومد که مادرش پشت در
ناله می زد پشت در ِ شعله ور
می گفت بیاین که محسنم رو کشتن
داغشو با میخ رو سینه ام نوشتن
می گفت بیاین که پهلومو شکوندن
جونمو از غصه به لب رسوندن
یادش میاد چطور هجوم آوردن
علی مظلومو چگونه بردن
یادش میا د زمادرش فاطمه
علی علی داشت به لب زمزمه
علی می گفت پشت علی می دوید
از سینه اش خون رو زمین می چکید
یادش میاد چگون وحشیانه
زدند مادرش رو تازیانه
یاد شمیاد قضیّۀ کربلا
غارت واتیش زدن خیمه ها
تو آتیشا بیاد کربلا بو.د
بیاد عصر روز عاشورا بود
اون وقتی که حسینو سر بریدن
پیکرشو به خاک وخون کشیدن
حمله به خیمه ها زکین نمودن
حمله به زین العابدین نمودن
دست به غارت وبه یغمازدن
کتک به بچّه ای زهرا زدن
خیمه هارو یکی یکی سوزوندن
گوشواره هارو از گوشا کشوندن
بچه ها روی خارا میدویدن
فریاد واعلیا می کشیدن
خدا چه چاره کرده عمه زینب
جونش دیگه اومده بوده بر لب
گاهی به فکر زین العابدینه
که حجت خدا روی زمینه
گاهی فکر بچه های فراریست
از دیده هاش اشک غریبی جاریست
سکینه کو رفته کجا سه ساله
از هر طرف میشنوه آه وناله
خون به جگر داشته امام صادق
دیدۀ تر داشته امام صادق
محسنیا بریز اشک از بصر
که شد امام عشق پاره جگر
***************



مربوط به موضوع : امام صادق(ع)
نویسنده علی باباگلی آهنگر در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ |

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir